مهديسمهديس، تا این لحظه: 16 سال و 27 روز سن داره

مهدیس نفس مامان و بابا

مهديس و محرم

سلام زندگيم  فرارسيدن ماه محرم را به همه تسليت مي گويم و التماس دعا. دختركم امسال كه بزرگتر شدي و محرم رو هر سال نسبت به سال قبل بهتر درك مي كني خيلي حس خوبي دارم. آخه خودم عاشق امام حسين (ع) و حضرت ابوالفضل هستم. به بابا مهدي ميگم كه مهديسم هر وقت بزرگتر بشه و قدرت درك كربلا رو داشته باشه، اگر امام حسين بطلبه ثبت نام كنيم بريم كربلا. إن شاءاله كه بطلبه. از وقتي كه محرم شروع شد و همه جا صداي نوحه و تلويزيون هم ديگه روضه خوني هاش شروع شده ميگي مامان حسين حسين شروع شده. ميگي مامان ما امروز توي مهدكودك حسين حسين كرديم و سينه زديم. 2 روز هم هست ميگي مامان بريم امامزاده اونجا حسين حسين كنيم. چهارشنبه شب بود كه خوابيده بودي و ني...
18 آبان 1392

واكسن زدن

سلام عزيزم. همونطور كه گفته بودم روز چهارشنبه بعد از اداره رفتيم كه واكسن آنفلوانزا بزنيم. اولش نميدونستم چطوري ذهنت رو اماده كنم . داشتم با بابا حرف ميزدم كه گفتي مامان منو ميخواي ببري دكتر، آمپول بزنم . گفتم آره مامان، اگه آمپول بزني زود خوب ميشي و ديگه شربت نميخوري. تا اينكه رسيديم و رفتيم پارت كلينيك تو ستارخان و اونجا تا آمپول ها رو با سايز مختلف و سوزناش ديدي، ترسيدي و گفتي نه نميخوام بريم خونه . ديگه خانمي كه آمپول رو ميزد گفت دخترم بشين بغل مامانت و باباش هم بازوش رو نگه داره. ولي چشمتون روز بد نبينه با گريه هاش كلينيك رو گذاشت رو سرش . خلاصه واكسن رو زد و بابا هم كه دلسوز، گفت جايزه چي بخرم برات، شما هم سريع گفتي همين الان يه ني ...
1 آبان 1392

عيد غدير خم مبارك

علي در عرش بالا بي نظير است علي بر عالم و آدم امير است به عشق نام مولايم نوشتم چه عيدي بهتر از عيد غدير است؟ سلام عزيزم، سلام نفسم. اين عيد رو به همه تبريك مي گويم. گلم هفته پيش سه شنبه كه بردمت دكتر. دكتر گفت كه حساسيت داري و خدارو شكر سرما نخوردي و دارو بايد مصرف كني و بايد واكسن انفلوانزا بزني يا اينكه 3 ماه دارو بخوري. كه ما هم تصميم گرفتيم واكسن رو تهيه كنيم. هرجا مي پرسيديم نداشتند، تا اينكه بابايي از هلال احمر برات آورد. امروز هم ميخوام ببرمت كه واكسن رو بزني، آخه تاحالا آمپول نديدي و فكر ميكني كه خوبه، خداكنه كه واقعا موقع زدن نترسي. هميشه بهم مي گي مامان آمپول چيه؟ منم ميخوام. گلم خيلي شيرين زبو...
1 آبان 1392

عيدقربان مبارك

عزيز دلم سلام. فردا عيد قربان هست و عيد رو به همه دوستان عزيزم تبريك مي گويم. دختركم با اومدن فصل پائيز و هوايي كه در اين روزها سرد و گرم ميشه شما هم بلافاصله اشك از چشمها سرازير و سرماخوردگيت شروع مي شه. و من اصلا فصل پائيز و زمستان رو دوست ندارم. چون با يه سرماخوردگي سريع ضعيف مي شي و اصلا ميل به هيچ غذايي نداري.امروز ميبرمت دكتر تا زودتر خوب بشي، عشقم. فردا هم كه روز چهارشنبه است و تعطيل... و ما هم فعلاً هيچ برنامه اي نداريم. البته دوستم پگاه، زنگ زد و پيشنهاد داد كه بريم شمال، ولي چون شما حال ندار هستي تصميم گرفتيم كه نريم و با دخترم تو خونه استراحت كنيم. اين ها هم يكسري عكس كه براي شهريور ماه هست. فضاي جلوي مهدكودك، ...
23 مهر 1392

جشن تولد 3 سالگي در مهدكودك

عزيزم طبق هر سال ما تو شهريور 4 تا تولد داريم كه به ترتيب:  29 شهريور تولد دايي ميثم، 30 ام تولد گل دختر خودم، 31 تولد دايي امين و عمو مرصاد. كه  ما هم روز شنبه شهريور رفتيم خونه ماماني (طيببه) و اونجا تولد گرفتيم و شما هم كلي ذوق داشتي و حسابي بهت خوش گذشت. روز يكشنبه 31 ام هم توي مهدكودك تولد گرفتيم و شما با دوستات حسابي ذوق كرديد و شب هم خونه ماماني (منير) جشن گرفتيم. عزيزم، عشقم برات سلامتي و موفقيتتو آرزو دارم و إن شاء اله به آرزوهات برسي. خونه ماماني طيبه (امين و مهديس) تولد عشقم توي مهدكودك. اينجا منتظر كيك هستيم كه بابا بياره و من هم از فرصت استفاده كردم چند تا عكس بگيرم اينجا مهمونات كه هم...
9 مهر 1392

رفتن به شمال در تاريخ 92/6/20 الي 92/6/23

2 هفته پيش بابايي (باباي مامان) زنگ زد كه از 20 تا 23 از طرف اداره براي شمال سمت عباس اباد جا گرفته و ما هم در همون تاريخ يعني روز چهارشنبه 92/6/20 صبح زود راه افتاديم كه تا ساعت 2 اونجا باشيم و تحويل بگيريم.هوا خيلي عالي بود اصلا گرم نبود. خيلي جاي قشنگي بود لب دريا و ويلاي خيلي شيك و تميزي بود. كه شما از همون اول كه وارد شديم لب دريا و با دايي امين مشغول شن بازي. و عصرها هم رفتن به مركز خريدها و طبق معمول مهديس خانوم هرچي ميديد مي خواست و بابا مهدي هم كه اصلا نه نمي گفت و مي خريد. روز اول تو همونجا بوديم و لب دريا و استراحت تا عصر كه بريم بيرون. روز دوم هم به سمت جنگل دو هزار و سه هزار رفتيم. خيلي عالي بود. روز سوم هم هوا گرم شده بود و همه...
28 شهريور 1392

خاطرات شهريور

سلام عزيزم. دخترم اين روزها خيلي سرم شلوغه و نميتونم بيام و برات خاطرات روزانتو بنويسم. ولي خلاصه اي از اتفاقاتي كه تو اين ماه افتاد رو برات مي زارم. روز شنبه 92/6/9 دختر خاله من (زهره) ني نيش ساعت 12.30 شب با وزن سه كيلو و نيم به دنيا اومد، اونم يه پسر! اسمش هم محمد حسام. كه ما اون روز نتونستيم بريم عيادتش و روز دوشنبه 92/6/11 كه تعطيل رسمي بود رفتيم و ني ني كوچولو رو ديديم. كه شما خيلي ذوق كردي و باهاش بازي مي كردي و نازش مي كردي. وقتي من بغلش مي كردم اصلا حسودي نمي كردي و تازه مي گفتي مامان ببريمش خونمون. اينجا دختر گل من، نفس مامان آماده شده كه بريم ديدن ني ني اينم عكس محمد حسام (عزيزم چه قدر ناز خوابيده) مهدي...
20 شهريور 1392

خاطرات

سلام دوستان عزيزم در اين ايامي كه مهدكودك 2 هفته تعطيلات تابستاني داشت، و ما هم هيچ تعطيلي نداشتيم دختر ما خيلي اذيت شد. روز 5 مرداد بردمش مهدكودك كشاورزي كه اصلا اونجا رو قبول نكرد و خيلي گريه كرد. من هم طاقتش رو نداشتم و آوردم پيش خودم توي محل كار. كه اون هم تا ساعت 2.30 خيلي اذيت شدي. فرداش هم آوردم پيش خودم و هرچي باهات صحبت كردم كه ببرمت مهدكودك كشاورزي گفتي نه من اونجا نميام. خلاصه با بابا مشورت كرديم كه چند روز بابا مرخصي بگيره و بعد هم يك روز درميان مرخصي گرفتيم و بالاخره اين پروژه تمام شد و فردا به اميد خدا ميارمت مهدكودك خودت. برات كابوس شده بود شبا كه مي خواستي بخوابي ميگفتي مامان من اون مهدكودك نميرم، منو ببر پيش خاله سهيلا، خا...
20 مرداد 1392